Filed under: Uncategorized
دكترين ايرانيان در مقابله با دكترين بوش (225)
دكترين يا نظريه تعاريف زيادي دارد. به طور كلي دكترين، نظريهاي نو و خلاقانه براي حل مشكلات جوامع بشري براساس مفيد بودن است كه براساس آن عمل نيز ميشود. البته برخي تصور ميكنند هركس دكتريني دارد، خود نيز بايد به آن عمل كند و برخي نيز اين دو را جداي از هم ميدانند! مثلاً در طول تاريخ آمريكا، هر كدام از رييسجمهورهاي آن روش و راه حل مخصوص به خود را در پيشبرد اهداف آمريكا در جهان داشتهاند. برخي با زور اسلحه و برخي با كلمات دموكراتيك، اما همه يك جهت داشته و آن اثبات برتري و سروري آمريكا بر جهان بوده است. به خصوص اين كار پس از جنگ دوم جهاني شدت گرفت و تئوريپردازان بزرگي براي توجيه اين نظريات به كار گرفته شدند. اولين اقدام آنها فراخوان عمومي دانشمندان بسوي جزيره رويايي و قاره ثروت و شهرت بود. اما همه آنهاييكه ميآمدند، برعكس انتظارات تبليغات كندگان بودند. آنها ميآمدند تا چيزي از آمريكا بگيرند نه آن كه به آن اضافه كنند و لذا قانون مهاجرت كه تا مدتها قانوني زيبا و دوست داشتني بود تبديل به قانون ضدمهاجرت شد و مهاجران كه همه رويايي بودند و در آرزوي آمريكاييان، تبديل به واژه بد و جرمخيز و ضدقانوني شد. استراليا، كانادا، آمريكا و حتي جزاير اسكانديناوي و نيوزيلند، در دهههاي قبل از 1950 يعني قبل از پيروزي آمريكا در جنگ دوم جهاني پر بود از شعارهايي كه مهاجران را به خود ميخواند. هركس به اين سرزمينها ميرفت، كار و خانه و زمين كشاورزي و ديگر امكانات به صورت رايگان درانتظارش بود و آنها ميتوانستند پس از مدتي كار چنان ثروتمند شوند كه بخش اعظم آن را براي كشورهاي خود بفرستند. در اين مورد هيچ فرقي بين سفيد و سياه و ثروتمند و فقير نبود و به همين دليل اين كشورها به نام مهد آزادي و ثروت معروف شده بودند. اما بعداز دهه 50، همه چيز برعكس شد. آمريكا و استراليا و بعد هم كانادا و نيوزيلند، درهاي خود را به روي مهاجران بستند و مهاجرت غير قانوني شد. البته به صراحت اعلام نشد بلكه قوانيني به وجود آمد كه فقط مهاجرت براي نخبگان آزاد شد. يعني آمريكا و كانادا و استراليا فقط به كساني ويزاي قانوني ميدادند كه جزو نخبگان مالي سياسي و يا اجتماعي و علمي بودند. در بسياري از موارد حتي به صورت اجبار و دزدي اين موضوع اتفاق ميافتاد مثلاً براي دانشمندان آلمان شكست خورده در جنگ دوم جهاني تنها راه نجات، مهاجرت به آمريكا عنوان شد و در بسياري از موارد، دانشمندان ربوده و به آمريكا برده شدند. عمليات جذب مهاجران نخبه كه در ديگر كشورها به نام فرار مغزها مطرح شد يك نوع اصلاح نژاد در بين مهاجران بود. اما هربار برروي يك موضوع تكيه ميشد و براساس دكترين موجود عمل ميشد. در ابتدا دانشمندان هستهاي كه قادر بودند سلاحهاي اتمي و نوتروني بسازند مورد توجه واقع شدند كه نهايت آن انفجار بمبهاي قوي در هيروشيما بود كه گرچه پدر علوم هستهاي اروپايي بودند، ولي كاملاً در اختيار آمريكا قرار داشتند و دولت آمريكا با تكيه بر همين دكترين در جنگ دوم جهاني پيروز شد. در اين زمان انيشتين و آلمان بيش از همه جا مورد توجه بودند و حتي در ايران نيز ميبينيم شاعر شهيرمان شهريار براي انيشتين شعر ميسرايد و او را از اينكه به خدمت زورگويان درآمد و علم خود را در اختيار جباران قرارداده است نكوهش ميكند. اما پس از تسليم دنيا در برابر زور اتمي آمريكا، ديگر ترساندن آنها معني خود را از دست داده بود زيرا آمريكا به برتري نظامي دست يافت. دوران جديد دانشمند ربايي براي سازمانهاي فضايي آغاز شد و روسيه مورد توجه قرار گرفت… دانشمندان روس به دنبال دانشمندان آلماني به سرزمين روياها رفتند و دانش خود را در اختيار كاخ سفيد نشينان قرار دادند. با اختراع ساعت كامپيوتري و ماشينهاي محاسب وكامپيوتر، زمان دزديدن نيروهاي الكترونيكي فرارسيد و ژاپنيها مورد هدف قرار گرفتند و به همين ترتيب تا به امروز كه تاچندي پيش دنياي آي تي و اطلاعات و اينفورميشن بود و ايرانيها مورد توجه قرار گرفتند زيرا ايرانيها توانسته بودند درعصر جاسوسي كاري كنند كه تمامي سازمانها انگشت به دهان بمانند. آنها انقلاب اسلامي را به دوراز سازمانهاي اطلاعاتي ساخته و پرداخته و به پيروزي رسانده بودند و هنوز هم ماهيت اين حركت براي هيچكس كاملاً روشن نيست زيرا اگر روشن بود، قدرت و پول وثروت ثروتمندان به زودي بدل آن را ميساخت و نابود ميكرد. دكترين ايران ستيزي يا ايرانيربايي شايد درازترين دكترين آمريكا از زمان آغاز دوران طلايياش بوده است. ايران ستيزي از زماني شروع شد كه ايرانيها به طبع حماسههاي تاريخي خود دست دشمن را خواندند و درست بر ضد آن عمل كردند! خيليها ممكن است منافقين يا مجاهدين را ضد اسلامي بدانند، ولي ضد ايراني نميتوانند بخوانند زيرا كه همه اطلاعاتي كه آنها به سازمانهاي جاسوسي ميدادند، اشتباه بود و اين نه از عدم اطلاع آنان كه از سياستهاي ايراني و عرق ملي آنها سرچشمه ميگرفت. ممكن است مثلاً نقشه بني صدر را در دوران رياست جمهورياش به خاطر شكست خوردن طرح آن خائنانه بدانند ولي همانها كه بر بنيصدر ايراد ميگيرند، خودشان طرحهاي شكست خورده بسياري داشتند. چرا جنگ بعد از سوم خرداد ادامه يافت؟ چرا 6 سال تمام اينهمه هزينه به مردم ايران وعراق تحميل شد؟ چونكه همين منتقدان بنيصدر قول داده بودند كه بعد از فتح خرمشهر، بغداد راهم فتح كنند ولي نتوانستند! حالا چرا آن شكست محكوم ولي اين شكست محكوم نميشود؛ جاي سؤال دارد. تا حالا بسياري تصور ميكردند كه ايرانيان مهاجر به آمريكا و انگليس، خائن هستند و البته سازمانهاي جاسوسي و ماهوارهها و بنگاههاي سخن پراكني آمريكا و اسراييل نقش مهمي داشتهاند. اما ما ميبينيم اولين مهارتي كه يك ايراني به دست ميآورد فوري آن را در اختيار كشورش قرار ميدهد. و اين سؤال هميشه در ذهن غرب باوران است كه چرا آمريكا كه هر روز شعار حمله به ايران را ميدهد هرگز اين كار را نكرده و نخواهد كرد. دليلش همين دكترين خاص ايرانيان در مقابله با دشمن است. مردم در مصاحبهها و يا در صحبتهايشان ازهمه چيز اظهار نارضايتي ميكنند ولي به موقع در راهپيماييها شركت ميكنند و به موقع از ميهن وكيان اسلامي دفاع ميكنند. چرا؟ چون دكترين ايرانيان برخاسته از دكترين رستم است. رستم در شاهنامه فردوسي وقتي با اكوان ديو روبرو ميشود، ميداند كه كار او برعكس عمل كردن است اما اين را به او نميگويد. ولي مورد توجه قرار ميدهد. يعني دست دشمن را خوانده است ولي به او نميگويد كه من ميدانم و لذا وقتي اكوان ديو از او سؤال ميكند كه به دريا بياندازم يا به خشكي؟ رستم خشكي را ميگويد و به دريا فتاده شنا كنان نجات مييابد. هنوز هم خيلي از حوادث ايران است كه قهرمانان آن نشناخته ماندهاند. فقط به دليل آن كه مسأله امنيتي داشته و ممكن است باز گويي آن برضد مصالح ايران و اسلام باشد و لذا قهرمانان سوم خرداد، 15 خرداد يا موضوعات ديگر هنوز معرفي نشدهاند و آنها نيز گمنامي را براي خود بهتر ميدانند تا افشاي مطالبي كه دشمن بتواند دكترين ايرانيان را از روي آن بخواند و سوء استفاده كند. همين مثال آخري در مورد انفجار حسينيهاي در شيراز. دستاندركاران ترجيح دادند مورد هجوم مطبوعات و بنگاههاي سخن پراكني قرار گيرند ولي اصل موضع را تا دستگيري كامل اعضاي آن به رسانهها نكشانند. زيرا كافي بود كه عناصر متوجه شوند كه طرح يا نقشه آنها لو رفته، لذا خيلي سريع تغيير استراتژي داده و افراد و سرپلها را تعويض ميكردند.
جالب است بدانيد كه در كنفرانسهاي بينالمللي وقتي دانشمندان خارجي به ايران ميآيند، دو حس متضاد در كنار هم است. ايرانيان تصور ميكنند كه آنها پيشرفتهترند، در حاليكه آنها ميبينند ايرانيان هستند كه يك گام جلوترند. در سومين همايش بينالمللي پل كه در دانشگاه صنعتي امير كبير برگزار شد اين موضوع كاملاً روشن بود. رييس دانشگاه و برخي مسؤولان قديمي كه جوانان را باور ندارند از دانشندان خارجي دعوت كرده بودند تا از نظرات آنان استفاده كنند ولي همه آنها در صحبتهاي خود مكرراً ميگفتند كه اين موضوع براي ايرانيها بسيار ساده است. پروفسوري كه استاد دانشگاه بركلي آمريكا بود اعتراف كرد كه ما در موضوعي در آمريكا بسيار كوشش كرديم ولي به نتيجه نرسيديم ولي الآن كه به ايران آمدم، ديدم دانشجويان ايراني بدون هيچ ادعايي آن را حل كرده وعمل ميكنند! وي حتي گفت ما با مسؤولين آمريكايي بسيار چانه زديم تا موضوع آتش گرفتن پلها راهم به آنان بقبولانيم و راه حلهاي آن را در ساخت پل مورد توجه قرار دهند، ولي نه مسؤولين آمريكايي و نه استادان زير بار نرفتند… ولي در ايران ديديم كه دانشجويان وقتي پلي را طراحي كردند، براي اطفاي حريق هم پيشبينيهاي لازم را انجام دادهاند. با تمام اين اوضاع و احوال، برخي نيز هنوز در دوران دكترين كيسينجر و يا برژينسكي هستند و با اينكه ايرانياند ولي از گفتههاي آنان برتر از آيات قرآني نام ميبرند. مثلاً در همين سمينار بانكداريِ دفتر پژوهشهاي پولي و بانكي بانك مركزي ميتوانيد ملاحظه كنيد كه رييس اين دفتر ايران را كشوري كمتر توسعه يافته عنوان ميكند و در مقاله خود همه تئوريهاي بانكداري اسلامي را به عنوان نظرات يك كشور فقير زير سؤال ميبرد! وي در يك اظهار نظر غير كارشناسانه، بانك جهاني را متولي دولتهاي جهان ميداند و ميگويد كه بانك جهاني طرح كوچكسازي دولتها را در دستور كاردارد. البته اينكه بانك جهاني بخواهد همه دولتها را ساقط كند و آنها را دوباره با نظم خودش ايجاد نمايد، كار خوبي است ولي چه كسي به او اين اجازه را داده است؟ پس نقش مردم و دموكراسي چه ميشود و سازمان ملل و ميثاقهاي بينالمللي عدم مداخله كجا ميرود؟ اين مردم هر كشوري هستند كه در مورد دولت خود تصميم ميگيرند نه يك بانك. آنهم بانكي كه خود را حجيمتر از هر دولت ديگري ساخته و در كوچكترين مسايل داخلي كشورها دخالت ميكند. به هرحال بايد بيدار بود و اين دو دكترين يا دو نوع نظريه را شناخت. نبايد در ايران بود و براي آمريكا كار كرد. نبايد مركزي كه از دولت جمهوري اسلامي بودجه ميگيرد، تبليغاتچي مداخلهگران بينالمللي باشد. مداخلهگراني كه همه نوع كودتا را دركشورهاي اسلامي به نام دموكراسي بر پا ميكند. در عراق، در لبنان و در فلسطين؛ ما ميبينيم براساس اصول ادعايي همانها، دولتها با رأي مردم انتخاب شدند ولي بالاترين تحريمها برعليه آنها اجرا ميشود تا ساقط شوند! كودتاهاي سياسي و نظامي مانند رگبار مسلسل به سوي اينها شليك ميشود. اخيراً درتركيه نوع جديدي از كودتا را به اجرا گذاشتهاند. كودتاي قضايي! يك قاضي دادگاه قانون اساسي، بر عليه تمامي آراي ملتش اعلام جنگ داده است. او ميخواهد حزب عدالت و توسعه را غير قانوني اعلام و افراد آن را ازهرنوع عمل سياسي منع كند. در حاليكه مردم بارها نظر خود را در دفاع از اين حزب و سران اسلامي آن اعلام داشتهاند. پس كجاست دموكراسياي كه دكترين آقايان اعلام ميكند. جالب است وقتي اعلاميه دولتي كاخ سفيد را بر روي سايت ميخوانيد، جرج بوش هنوز هم شما را به كشوري دعوت ميكند كه دنياي آزاد است و مردم در آن احساس خوشبختي ميكنند!
No Comments Yet so far
Leave a comment
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>